تبليغاتX
هدی نامه
نامه ای که بالاخره تمام خواهد شد......نه خیلی دیر!

به او که خوب میداند دردهایش زخمهای من و شادمانیش اوج خوشبختی من است...

 بگو اي مرد من ، اي از تبار هر چه عاشق
 بگو اي در تو جاري خون روشن شقايق
 بگو اي سوخته ، اي بي رمق ، اي كوه خسته
 بگو اي با تو داغ عاشقاي دل شكسته
 بگو ، با من بگو از درد و داغت
 بذار مرهم بذارم روي زخمات
بذار بارون اشك من بشوره
 غبار غصه ها رو از سراپات
 بذار سر روي سينه م گريه سر كن
 از او شب گريه هاي تلخ هق هق
 بذار باور كنم يه تكيه گاهم
 براي غربت يه مرد عاشق
 رها از خستگي هاي هميشه ، باورم كن
 بذار تا خالي سينه م برات آغوش باشه
 برهنه از لباس غصه هاي دور و ديرين
 بذار تا بوسه هاي من برات تن پوش باشه
 تو با شعر اومدي ، عاشق تر از عشق
 چراغي با تو بود از جنس خورشيد
 كدوم توفان چراغو زد روي سنگ
 كتاب شعر و از دست تو دزديد
كدوم شب ، از كدوم صحراي قطبي
غريبانه توي اين خونه اومد
شبيخون كدوم رگبار وحشي
 شب مقدس ما رو به هم زد
 بگو اي مرد من ، اي مرد عاشق
 كدوم چله ازين كوچه گذر كرد
 هنوز باغچه برامون گل نداده
 كدوم پاييز ، زمستونو خبر كرد
 بذار سر روي سينه م گريه سر كن
 از اون شب گريه هاي تلخ هق هق
 بذار باور كنم يه تكيه گاهم
 براي غربت يه مرد عاشق

(این ترانه با صدای گرم سیمین.....از قشنگترین آواهای سایه زوشن خاطرات من است.....)

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

این دو بیت را دزدانه از تیتر بلاگ یک رهگذر خسته برگرفتم .....امیدوارم مرا ببخشاید

اينجا برای از تـو نـوشـتـن هوا کــم است     عالـم بـرای از تـو نـوشـتـن مــرا کــم است
اکسير من نه آن که مرا حرف تازه نيست     من از تو می نويسم و اين کيميا کم است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 22:54  به قلم هدی  | 

 

 چند وقت پيش يك كتاب مي خوندم  در زمينه خودشناسي و تقويت روح و اين حرفها...و يك جمله در اون بود كه من رو خيلي تكون داد.....

« اگرما همه كارهايي كه توانايي انجامشان را داريم ، انجام دهيم،واقعا از خودمان شگفت زده خواهيم شد...»

 

حالا من ميگم اگه ما همه كارهايي رو كه ميتونيم انجام بديم....روي كاغذ بنويسيم....شايد بيشتر شگفت زده بشيم!!!

بگذريم....

خلاصه كلام اينكه سعي كنيم گاهي به خودمون بياندشيم....كارهامونو تحليل كنيم و يا به قول استاد بزرگ همه مان، دكتر شريعتي، انبار آذوقه و داده هاي خام نباشيم.....انسان باشيم....حداقل نلاش كه ميشه كرد ،مگه نه؟؟

 

                                    An Advice

 

     When all thoughts sit against you…..you may bother yourself a cry…you may go down in defeat …you may follow the wrong ways, someday promised never to near…..you may lose a friend since you get a real out-of-temper ….you may lose your beautiful lovely face as you cry the most hours aday!.....there may come a serie of Happenings you have always thought they were at least a mile away from you …..But, what happens if you tolerate? What  if you keep up through the whole??? Just like a Cinema, The God is there, behind the Troubles of every man’s Life……when the film comes to the end….we‘ll see him…clapping and coming

 ! I’ve just mingled my story with Paulo’s ……I wish he excuses me

از اينكه توي اين بلاگ متن هايي هم به زبان انگليسي مي نويسم منظوري ندارم.....همشون دست نوشته هاي خودم هستن......احيانا اگه به زبان ديگه اي هم تسلط داشتم اينجا رو بين المللي مي كردم!

شاعر در وصف كارهاي عجيب من چنين مي گويد:

      صد انداختي تير و هرصد خطاست...........

 

 تا ميعاد بعدي......در پناه خدا باشيد

-----------------------------------------------------------------------------------------

ختم اين باب با يك رباعي از نعمت اله ولي:

 

اي آنكه طلبكار خدايي به خود آ

از خود بطلب ، كز تو خدا نيست جدا

اول به خود آ، چون به خود آيي، به خدا !

اقرار بياري به خداييِ خدا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 18:49  به قلم هدی  | 

 

ماشين حساب وبلاگ من

=

.::یا حق::.