|
نامه ای که بالاخره تمام خواهد شد......نه خیلی دیر!
|

شاید شما هم دلتون واسه دیدن آسمون واقعی تنگ شده باشه....تا حالا یه شب تو کویر بودین؟ یه سوال دیگه باورتون میشه که تو قلب کویر چنین مناظری هم پیدا بشه؟






پی نوشت: برگرفتن عکسها با ذکر منبع و نام عکاس آزاد است! ![]()
امروز کلی پیاده روی کردیم........باید کم کم نقشه کل تهران رو رو مخم اینستال کنم! ![]()
به زودی به یک منطقه زیبا سفر می کنم و عکسهایی رو خواهم آورد که دل همتونو آب می کنه.....عکسهایی از یک طبیعت بکر!!!!! این اولین باریه که می خوام از طبیعت بدون آدم عکس بگیرم!
البته قراره یاد بگیرم!!منتظر باشین![]()
یک نفر سوال عجیبی پرسید...آقای خالو جا خوردن! درست مثه همه ما:
وخانم نامی در حال سوال پرسیدن:![]()
هنوز داره سوال می پرسه...می بینین؟
نخیر نامی دست بردار نیست.....![]()
آخر دیگه طاقت استاد تموم شد:
وای! اینجا دست من هم رو شد![]()
این هم زمانی که دست آقای متولی رو شد:
پاورقی :کیفیت عکس ها بده چون از روی فیلم گرفته شدن...
جدا از تمام اين شوخي ها بايد اعتراف كنم آقاي خالو يكي از بهترين دبيران فيزيك دنيا هستند....اين شوخي ها صرفا براي يادآوري خاطرات است.
امیدوارم باعث آزردگی کسی نشده باشد!
كتابي كه در حال حاضر مي خوانم يك كتاب استثنايي است به نام: آنچه خود داشت ... كتابت آن مربوط به سالهاي قبل از انقلاب است و قيمت پشت جلدش حكايت از ان دارد كه در همان سالها هم ارزشمند بوده است : صد و هفتاد ريال!
احسان نراقي از نواده هاي ملا مهدي فاضل نراقي نخستين سالهاي تحصيل را در زادگاه خود كاشان گذراند و سپس به تهران آمد و پس از فراغت از تحصيل در دارالفنون به سويس رفت و از دانشگاه ژنو در رشته ي جامعه شناسي ليسانس گرفت. پس از دو سال اقامت در ايران و تحقيق درباره ي رساله ي دكتري خود به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربن تحصيلات خود را در رشته ي مذكور تا اخذ درجه ي دكتري دنبال كرد.
احسان نراقي يكي از بنيان گذاران " مؤسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي دانشگاه تهران" بود كه خود ضمن تدريس در دانشگاه مدت دوازده سال مديريت ان را بر عهده داشت.
نراقي نثر فلسفي و قانع كننده و محكمي دارد....چنان كه بعد از مطالعه هر برگ از كتاب بيشتر شيفته ي انديشه اش خواهي شد.
اين جمله اش كه از كتاب غربت غرب برگرفته ام با من چنان كرد كه گردباد با شنهاي داغ كوير:
((...قدرت تمدن غرب از غرقه شدن آن در واقعيت سرچشمه مي گيرد. اما شكوه تاريخ شرق از درخشش لا يزال حقيقت است.اكنون ما ناگزيريم كه واقعيت غرب و حقيقت شرق را در هم آميزيم ويگانه كنيم!))
پ.ن: انها كه فلسفه خوانده اند مي دانند كه واقعيت و حقيقت گرچه به ظاهر مترادف مينمايند با هم تفاوت ما هوي دارند....واقعيت صرف اتفاق است و حقيقت به معناي درست بودن و در جايگاه خود قرار داشتن است.
-----------------------------------------------------------------------------------------
سهراب چنين گفت:
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در ان ياخته ها بي بعدند!
بله؟؟؟ بله!...آزادي هم البته تعريف داره! در اين مورد خاص يعني اينكه بعد از ۱۲ سال يكنواختي حالا ميشه رفت دنبال تنوع!!! سفر.... كمپينگ......كوهنوردي وهمه اون چيزايي كه از بچگي عاشقشون بودم و درس و گرفتاري دوران مدرسه نميذاشت برم طرفشون...خدايا شكرت ! شكر كه نعمت درك نعمتهات رو به من دادي.....!
واسه کسایی که اعتماد به نفس مضاعف دارن همیشه قبول شکست سخته.....یعنی حتی وقتی شکست می خورن ترجیح میدن به خودشون هم دروغ بگن ! اما من دروغ گفتن رو حداقل به خودم دوست ندارم!این برای من شکست نیست که به خواسته هام نرسم ولی قبول کنین خداحافظی با آرزوها همیشه سخته!!! حالا چه بری من چه برای .......
گاهی احساس می کنم چه موجودات حقیری هستیم که گاهی اونقدر ضعیف میشیم که خودمون رو هم گم می کنیم.....درست مثه کسی که واسه اینکه از پرتگاه نندازنش پایین حاضره هر خفتی رو به جون بخره....(بگذریم از اینکه من به شخصه ترجیح میدم بیفتم پایین!)
مامانم میگه یه روز میرسه که به این کارات نگاه می کنی و میخندی......من معتقدم اگه چنین روزی در کار باشه...یعنی روزی که من اسم این غلیانات روحی خودم رو بذارم داستان خنده دار و بهشون بخندم...روزی هم باید وجود داشته باشه که برای این کار دوم خودم های های گریه کنم! چه مصیبتیه اون روز که آدمی به گریه ی خودش حتی لبخند بزنه!( بگذریم از اینکه خیلی از گریه ها از روی حماقته و اساسا باید همیشه بهش خندید!)
قصه ی حسین کرد ننویسم.....این داستان تموم شدنی نیست!......به قول فرهاد:
جماعت! من دیگه حوصله ندارم به خوب امید و از بد گله ندارم!
گرچه از دیگرون فاصــــــله ندارم کـــــاری با کار این قافله ندارم!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
و حافظ چنین گفت:
زبان خامــــه ندارد سر بیان فراق وگـرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال به سر رسید و نیامد بسر زمان فراق
به سوی سرنوشتت تاختی.....
به رسم عاشقان.... آسوده خود در درد انداختی....
آنگه از اندوه و غم خود را بدیسان باختی...
و عاقبت با آتش گرفتی
سوختی و ساختی...
عوضش دوباره حالم خوب شد....دیوونم دیگه ! دیوونه ها گریه کردنشونم دیدنیه! البته اگه بشه دید!
در مورد خودم می تونم بگم کاملا قاتی کردم! هیچ عملکردی دست خودم نیست....خلاصه اینکه این چند روز همگی مواظب باشین خیلی خطرناک شده ام!!!!
چه میشه کرد تیر ماه شروع شده و من هم یک هفت تیری اصیل(؟) قراره چهارشنبه به دنیا بیام!
آندرو: کهکشانی در درون....کوله باری از تجربه......قلبی پر از احساس......قلمی استوار.....مغزی پر از دانش......خداوندی در عرش و فرشتگانی محافظ.....این آرزوی من است.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
و حافظ گفت:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون ومکان بیرونست طلب از گمشدگان لب دریا میکرد