|
نامه ای که بالاخره تمام خواهد شد......نه خیلی دیر!
|
آنکس که بداند و بداند که بداند اسب شرف ازگنبد گردون بجهاند
وانکس که بداند و نداند که بداند بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس که نداند و بداندکه نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند
وانکس که نداند و نداند که نداند درجهل مرکب ابدالدهر بماند
عبد الرحمن صوفی رازی یکی از برجسته ترین منجمان ایرانی است که کارهای ارزشمندی را از خود به جا گذاشته است. نگارش کتاب صورالکواکب، رصد و ثبت برخی از اجرام غیر ستاره ای و تفکیک آنها با ستارگان ، ثبت 9 جرم غیر ستاره ای در فهرست خود ، ویرایش جداول ستارگان یونانی ها از جمله کارهایی است که این منجم فقید انجام داده است.جامعه علم نیز به پاس کارهای او دهانه ای را در ماه به نام او اختصاص داده است.تصویر زیر کهکشان آندرومدا را نشان می دهد که صوفی آن را چون ابر کوچکی در آسمان دید و برای نخستین بار در تاریخ ثبت کرد. عکس صوفی چهره ای شبیه به چیزی است که از صوفی تصور می شود.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
به نقل از سایت ماهنامه نجوم
يادواره ها مثل كبوتر به خانه ي ذهنم پرواز مي كنند .دوباره روزهايي را به خاطر مي آورم كه همه كنار هم بدون هيچ غرضي همديگر را دوست داشتيم و اين دوست داشتن ها در لابلاي حرفهامان شكل جدايي نمي گرفت.
از چه حرف ميزنم؟ از فاجعه ي از دست دادن.....از حادثه ي تنهايي و از اينكه بخواهي يا نه خانه ي پدربزرگ ديگر خانه ي ما نيست.....! همه چيز تمام شده......به تيرگي مرگ و به سرعت رعد! و بزرگي كه گاه خوابش را مي بينم....او فقط مي خندد.....نمي دانم چرا!
دلم تنگ شده....چطور مي شود اين رابه قلبهاي يخزده تان فهماند؟ كاش يك روزتان به اندازه ي گريه هاي
من وقت داشت....افسوس....افسوس كه از گذشته ها فقط پنج حرف خودش مانده است....

آندرومدا را پرسئوس نجات داد و من رو یک بی قرین!
می خوام بدونه که اینو خوب می فهمم.....خیلی خوب!
و آماده ام که منو اعدام کنند!


Woman With a Pearl
این بانو که میبیبنین سالهاست که رو دیوار موزه لوور فرانسه دلبری میکنه
در اینکه شکل مونالیسا نشسته شکی نیست...اما قیافه ی مبهمتری داره٬نظر شما چیه؟آخه بی سلیقگی تا چه حد؟
و سوال دیگه ای هم دارم...به نظر شما این مرواریدی که میگن نگین انگشتر طرفه یا من نمیبینمش؟![]()
و شما؟؟؟

ادریس شرایبی
نویسنده ی مراکشی

.....ديشب طبق معمول فكر نمي كردم لابلاي صفحات روزنامه هاي روي ميز چيزي براي خواندن پيدا كنم... و پيدا هم نكردم! اما آگهي يك ماهنامه در صفحه آخر شرق!!....آره ! يك آشنا روي صفحه ي ماهنامه بود....آشناي من و همه دوستانم در فروغ علم! مانيا.....مانيا اكبري....كسي كه تا خواستم بيشتر بشناسمش گمش كردم......چهره ي روي مجله مانياي هميشگي نبود....اون ابروان مشكي كم نظير جاي خودش رو به هاله اي كمرنگ داده بود.....چشمانش درد را داد ميزدند.....امروز صبح به دنبال اون ماهنامه سري به دكه ي روزنامه فروشي زدم....خودش بود...من درست ديده بودم!

براي خيلي ها و شايد خود تو مانيا اكبري فقط يك اسمه.....ويا شايد هيچ.....خيلي ها اونو از گالري هاي نقاشيش ميشناسن.....يا آتليه نقاشي هنر.....بعضي ها با ديدن فيلم ده ساخته ي عباس كيارستمي شيفته ي چهره ي منطقي و دوست داشتني و بازي مرموز او شدند......فيلمي كه به سختي مي شود نسخه اي از ان را يافت....بعد هم فيلمهايي كه خودش كارگرداني كرد و بازتاب موفقي در سينماي خارج از ايران داشت مانند بيست انگشت! ....مانيا منو ياد نمايشگاه ويدئو آرتهايش انداخت....فيلمهاي كوتاهي كه مبهم بود...براي من شايد!!
يك دوست بود يا مي توانست باشد.... قبل از هر چيز معلم هنر بود براي هوشادوريحانه.....و شايد هم من......كار كردن توي مدرسه اي كه مؤسسش پدر و مادر خودش بودند براي او هم فرصتي بود كه تو دل بچه ها بيشتر جا پيدا كنه! هممون دوسش داشتيم گرچه ساختار شكني هاش واسه همه قابل هضم نبود.... او متفاوت بود .... اين تفاوت چشمگيتر از چيزي بود كه فكر كنين....حتي در تدريس.....او هرگز نميگفت كه چطور طراحي كنيم يادمان ميداد كه ببينيم.......و هرچه ميبينيم روي كاغذ ترجمه كنيم از ديد او مهم نبود كه من از دوستانم بهتر ذغال را روي بوم بكشم يا نه.....از ديد او نگاه من مهم بود....بگذريم.....مانيا خيلي چيزها به ما آموخت كه ريشه ي اعتماد به نفس را در ما تقويت كرد.( واسه همينه كه اين بيت كه هميشه روي تخته مينوشت آتيشم ميزنه: چشم دل باز كن كه جان بيني ...) مانياتو لباس پوشيدن هميشه مارو غافلگير ميكرد...خوب ميدونست چطور ميشه هم شرقي بود هم مدرن!تصوري كه من از اون داشتم يه زن پر اقتدار بود كسي كه هميشه حرفي واسه گفتن داره.....اگرچه تو زندگي شخصي شكست خورده به نظر ميرسيد....اين رو از وضعيت امين پسرش ميشد فهميد.
و حالا سرطان...باورم نميشه......مانيا گرفتارسرطان شد....وقتي چند هفته پيش ريحانه گفت امسال سال سختي بود ....فكر ميكردم از سختي درس خواندن براي كنكور حرف ميزند......اما....صحبت از هجوم يه مشت سلول بي رحم بود به جسم مانياي قوي من !....(حالا كه دلم براش تنگ شده از به كار بردن اين ضمير لذت مي برم)
كاش ميدانست با ديدن صورت جديدش چقدر متاثر شدم....... براي او و براي خودم...براي او چون مي بينم هنوز هم جا نزده و داره تازه ترين فيلمشو كارگرداني ميكنه و براي خودم كه از اين حقايق زياد ديدم ولي هيچ وقت درس نگرفتم!
از خدا ميخوام كه هرچه زودتر شكستش بدي مانيا ي عزيزم! سرطان رو ميگم......ثابت كردي كه
باز هم بد گفتي!
به خيالت پي خورشيدم من؟؟
يا كه مي خواهم دريا باشم؟
اما نه
من در اين تاريكي
پي شمعي بودم
حرمت يخزده ي قلبم را آب كند
نه كه اين گمشدگاني كه همه مدعيند......
آه....
من كه گفتم بگذر!
بگذر از معني من
من خودم خاموشم
چه شوم معترض تاريكي؟
هيچ كس را به شب دهكده ام راهي نيست
تك و تنهايم من
وهمان به كه به تنهايي خود انديشم...
----------------------------------------------------------------------
پی نوشت: دنبال قالب شعریش نگردین.....نه سپیده نه موج نو........من بهش میگم شعر درد!
به قول فرهاد :((.......مثه هذیان دم مرگ ....))