تبليغاتX
هدی نامه
نامه ای که بالاخره تمام خواهد شد......نه خیلی دیر!
کوچه‌ها باريک ان، دکونا بسته‌س
خونه‌ها تاريک ان، طاقا شکسته‌س

                                   از صدا افتاده تار و کمونچه
                                                    مرده می‌برن کوچه به کوچه؛

نگا کن مرده‌ها به مرده نميرن،
حتي به شمع جون‌سپرده نميرن،
                             شكل فانوسی ان، که اگه خاموشه،
                                                       واسه نف نيس، هنوز يه عالمه نف توشه؛

جماعت! من ديگه حوصله ندارم،
                        به خوب اميد و از بد گله ندارم،
                                            گر چه از ديگرون فاصله ندارم،
                                                                 کاری با کار اين قافله ندارم.

کوچه‌ها باريک ان، دکونا بسته س،
خونه‌ها تاريک ان، طاقا شکسته س...

                                                      

یاد شبهای برفی بخیر....
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 23:14  به قلم هدی  | 

سمبل درد است...

 از چهره ی عجیبش نفرت دارم!!!

                       کاش می توانستم آنگونه که او رفتار می کند باشم!
                                                        مثل او ؟ نه هرگز .......هرگز!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 17:33  به قلم هدی  | 

                 

نام لاتین این صورت فلکی پرسئوس (Perseus) است. بنابر اسطوره ها برساووش پهلوانی اسطوره ای بود چرا که درست زمانی که ایرانی ها میترا ( خورشید) را می پرستیدند مصری ها برساووش را چون خدایی محترم میدانستند.در اساطیر یونان پرسئوس به عنوان یکی از بزرگترین قهرمانان و نیز پدربزرگ هرکول معرفی گشته است.

اما به دلیل ابهام در نام و کاراکتر افسانه ای بیشترین متخصصین علم لغت آن را رها کردند.احتمالا این اسطوره به دوران پیش از یونان مربوط است.

نام برساووش از فعل Perthein که به یونان باستان تعلق دارد گرفته شده است و با معانی نظیر: تلف کردن/ به یغما بردن/ غارت کردن و ویران ساختن در حماسه های هومری ظاهر شده است.یونانیان یک رابطه ی ریشه شناختی عمومی بین پرشیا (Persia) با نام مردمان فارس قائل شدند.اگرچه نام بومی آن در ایران یک "a" هم داشت یعنی پارسیا.

هرودوت کبیر این داستان را چنین ثبت کرده است که پارسان نام خود را از "پرسس" پسر پرساووش به ارث برده اند.ظاهرا خود پارسیان این داستان را می دانستند بطوریکه خشایارشا توسط این نام تلاش کرد که در طول حمله ی ناکامش به یونانیان آرگوزها را اغوا کند.

سرچشمه ی آرگوز و تولد پرساوش:

آکریسیوس "Acrisius" شاه افسانه ای شهر آرگوز "Argos"فرزند "Abas" (شاه شکست ناپذیر آرگوز) و "اکالیا" بود.او با نا امیدی از اینکه فرزند پسری ندارد که میراثش را به او بدهد از پیشگوی معبد اراکل         "Oracle" سوال کرد آیا امکان تغییردر این سرنوشت وجود دارد؟ اما پیشگویی شد که دختر او دانائه         "Danae" صاحب پسری خواهد شد که وی را به قتل میرساند. آکریسیوس دانائه را در یک قلعه محبوس میکند تا بعدا او را خفه کند . سرانجام زئوس به دانائه دست پیدا می کند و پرساووش فرزند آنها همراه مادرش توسط آکریسیوس بی رحم به دریا انداخته می شود.

 

زئوس (خدای خدایان اسطوره) که پدر حقیقی پرساوش بود از پوسایدون"Poseidon" (خدای دریا) میخواهد که آبها را ساکن نگه دارد و او نیز این کار را انجام داد تا دانائه و پرساووش نجات پیدا کنند. آب آنها را به ساحل جزیره ی سریفوس "Seriphos" کشاند. مرد ماهیگیری به نام دیکتایس "Dictys" که برادر شاه جزیره سریفوس بود آندو را از آب می گیرد و از آنها مراقبت می کند و برساوش تحت تعلیم شاه رشد می کند تا با مردانگی و شجاعت آشنا شود.

پلی دکتس "Polydectes" شاه سرفیوس:

پس از مدتی شاه، عاشق دانا-ِ، مادر برساووش گشت؛ برساووش از مادرش بسیار محافظت می کرد به طوری که "پولی دکتس" اجازه نداشت به او نزدیک شود. به این ترتیب او خواست برساووش جزیره را ترک کند، پس نقشه ای کشید تا او را به یک عملیات انتحاری بفرستد. برای همین منظور یک نقشه طرح کرد. او وانمود کرد که می خواهد با پرنسسی از جزیره دیگری ازدواج کند و از تمام مردان جزیره خواست که او را یاری کنند و در مقابل پاداش شایسته ای  دریافت کنند. برساووش که از عهده این عمل غیر معقول بر نمی آمد دست خالی در بارگاه شاه ظاهر شد. شاه، جوانک را مورد استهزاء و طعنه قرار داد، و اشراف و نجبای ثروتمند را برای انجام این کار تشویق کرد. این برای برساووش انگیزه ای شد تا متعهد گردد که هر آنچه شاه بخواهد برای او بیاورد. در آن لحظه شاه تنها خواستار سر عجوزه "مدوسا" شد. برساووش قبول کرد و شاه به او گفت:« که او نباید بدون سر مدوسا بازگردد» و قول داد تا بازگشتش از مادرش مراقبت کند؛ به این ترتیب شاه "پولی دکتس"  ندانسته، برساووش را به سوی سرنوشت پهلوان شدن فرستاد. 

ماجراجویی با گورگن:

 

             

پرساوش رفت تا سر مدوسا را برای او بیاورد. او برای مدت زیادی بدون مقصد و اراده ونیز بدون هیچ امیدی به پیروزی آواره شد.

خدایان هرمس "Hermes" (رب انوع بازرگانی/ دزدی و سخنوری) و آتنا (الهه عقل و عشق) برساوش را به سوی گراییا "Graeae" سوق دادند. این کلمه به معنی زنان خاکستری رنگ یعنی پیرزنان است. آنها سه خواهر فنا ناپذیر بودند با یک چشم و یک دندان که بینشان رد و بدل می شد. آنها در واقع خواهران گورگن بودند.

.قتی پرسئوس با آنها مواجه شد. تنها چشمشان را به دست گرفت و آنها را تهدید کرد که اگر او را راهنمایی نکننددیگر چشمشان را نخواهند داشت.

ازوداج پرسئوس و آندرومدا:

در راه بازگشت به سریفوس(نام یک جزیره یونانی در دریای اژه)، برساووش در اتیوپی توقف کرد؛ مکانی توسط شاه قیفاووس و ملکه کاسیوپیه حکم فرمایی می شد. کاسیوپیه لاف این را زد که در زیبایی با دختران نروس برابر است. و این لاف، انتقام و خونخواهی "پوسایدون" خدای دریا را برانگیخت، از این رو"پوسایدون"، سيلابي به همراه هیولای دریاها، قیطس، به سوي سرزمين اتیوپی فرستاد؛ كه هر آنچه از انسان و حيوان سر راهش قرارمی گرفت نابود می کرد. پيشگوي معبد آمون Ammon ، خبر داد كه راه نجاتي پيدا نخواهد شد مگر آنكه پادشاه دخترش آندرومدا را قربانی کند؛ به این ترتیب او را به صخره ای در ساحل دریا بستند تا قربانی هیولای دریا گردد و بلا از اتیوپی دور شود. برساووش، در بازگشت از كشتن گورگِن Gorgon ، عفريت دريا را به سنگ بدل کرد و آندرومدا، را آزاد نمود و با او ازدواج كرد.

هنگامی که برساووش با سر مدوسا و همسرش به سریفوس بازگشت، متوجه شد شاه با تهدید مادرش را مورد سوء استفاده و آزار قرار داده است و او را به عنوان کنیز در قصرش وادار به کار کرده است. برساووش سخت عصبانی شد و گامهای بلند و راسخی به سوی اتاقی که مکان آسایش شاه و سایر نجبا بود برداشت. شاه از اینکه برساووش هنوز زنده است به شدت متعجب شد. و موفقیت برساووش را در انجام ماموریتش رد کرد. برساووش ادعا کرد که گورگن را به قتل رسانده و سر مدوسا را به عنوان گواه آشکار کرد؛ به این ترتیب شاه "پُلی دکتس" و سایر نجبا و اشراف به سنگ سخت مبدل گشتند. و برادر شاه که مرد ماهیگیری بود به جای او شاه شد.

پس از آن برساووش حالا آرزو داشت که پیش پدربزرگش آکریسیوس بازگردد، برای این منظور می بایستی به آرگوز می رفت. او با مادر و همسرش آندرومدا راهی آرگوز شد. اما شاه آکریسیوس به مکان دیگری رفته بود پس از آنکه برساووش به آنجا رسید، یک روز به صورت کاملا" تصادفی یک دیسک به سمت شاه آکریسیوس پرتاب کرد و وی را به قتل رساند . به این ترتیب پیشگویی به حقیقت پیوست.

برساووش و آندرومدا، صاحب شش پسر و یک دختر گشتند. بدین ترتیب آندرومدا جده خاندان پرسیدا  Perseidae گشت؛ بر طبق یک افسانه پارسیان نوادگان پرسس بودند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 10:54  به قلم هدی  | 

هر كه دلارام ديد از دلـــــــــــش آرام رفت        چشم ندارد خلاص هر كه در اين دام رفت

ياد تو مي رفت و ما عاشق و بيدل بديم         پرده برانداختي كــــار به اتــــــــــمام رفت

ماه نتابد به روز چيست كه در خانه تافت؟      سرو نرويد به بام كيست كه بــر بام رفت؟

مشعله اي برفروخت پرتو خورشيد عشق      خرمن خاصان بسوخت خانـــگه عام رفت

عارف مجموع را در پس ديوار صـــــــــــــبر       طاقت صبرش نبود ننگ شد و نــــام رفت

گر به همه عمر خويش با تو بر آرم دمي        حاصل عمر آن دم است باقي ايــــام رفت

هر كه هوايي نپخت يا به فراقي نسوخت       آخر عمر از جهان چون برود خـــــــام رفت

ما قدم از سر كنيم در طلب دو ستــــــان        راه به جايي نبرد هر كه به اقــــــدام رفت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 14:51  به قلم هدی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 17:31  به قلم هدی  | 

 That is the thing I dare say: Really miss those snowy mornings we walked out long, I wished there was a rewind key on this awful corpse 

   

You had already confessed, you may now cry

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 11:56  به قلم هدی  | 

نشست پراگ سر انجام به پایان رسید و منظومه شمسی هشت سیاره ای شد! البته ۸ سیاره اصلی و ۳ کوتوله که پلوتو هم جزئی از آنهاست!

 

برای اطلاع یافتن از چندی و چونی این مصوبه ترجمه علی پزشکی را بخوانید.

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 10:57  به قلم هدی  | 

 

ماشين حساب وبلاگ من

=

.::یا حق::.