|
نامه ای که بالاخره تمام خواهد شد......نه خیلی دیر!
|
همگی پیروز وشادمان بادید!
فعلا...
همیشه همه چیز یادت می رود
روزهای اول خوشحال می شدم، چون بدی هایم را فراموش می کردی
و این روز ها ، خودم را فراموش کرده ای...
می خواهم فریاد بزنم
چراغ ها را خاموش کنید .....!

گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم
از این دوگانگی ست که بس درد می کشم
سویم میا و روح پریشــــــان من مخوان
اوراق کهنــــه ای ز کتــابی مشــــــوشم

پ.ن: آخرِ تعریف من است این دو بیت!!!! دست مصدق درد نکند!
چقدر بده که دیگه بلاگ منو نمی خونی!
نمی دونم چه چیزی باعث میشه آدم ها اینقدر متفاوت باشند..... درست همین پارسال همه به هم می گفتیم که اگه قبول بشیم و...... چنین می کنیم....چنان می کنیم....!
اما الان در روزهای پایانی ترم اول دانشگاه... می بینم که فقط خودم سر حرفام موندم!!!! همه ی کسایی که میشناختم دوتایی مرتب تشکیل دادند ...و یه جورایی زدن زیر همه چی! متوحهی که چی میگم؟!
پی نوشت الف: حالم از آدمای بی ظرفیت به هم می خوره...![]()
پی نوشت ب: دعا میکنم هیچ وقت بی ظرفیت نشم!![]()
پی نوشت ج : امروز دوباره برنامه ها داشتیم...فیلم کامل دیدار صمیمانه ریاست جمهوری رو گذاشته بودن تو امفی نئاتر مرکزی و روی بردها نوشته بودن: همراه با معرفی لمپن های دانشگاه....خلاصه هر دو هفته یه بار یه بهونه ای دست این ملت پر انرژی میدن!![]()
برگرفته ازشاهکاری به نام (( هبوط ))
پ.ن: روح من پیام دارد
روح تو چطور دوست عزیز؟